۱۵ اسفند ۱۳۸۶

ازدواج بین الفرهنگی!

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع انشا: مهاجرت

بر همگان واضح و مبرهن است که مهاجرت کار بدی است...

 

خواهرم سؤال کرد «اول صبح پاشدی وبلاگ می‌نویسی؟» وقتی توضیح دادم که نحوه وبلاگ‌نویسی چطوریه و اینکه این هفته، موضوع «مهاجرت» در دستورکار است، خندید و با لحن دبستانی گفت «موضوع انشا: مهاجرت، بر همگان…»! در ضمن، او هم می‌خواهد دکترای مکانیک‌اش (یا یک رشته دیگر) را برود خارج و دائم در حال امتحان GRE و TOEFL و کلاس فرانسه و … است.

بگذریم…

 

این کلمه «بین الفرهنگی» همین‌طوری به ذهنم رسید، بعد دقت که کردم، دیدم خودش یک «پدیده» بین فرهنگیه: فرهنگ فارس‌ها و عرب‌ها! بعد گفتم بین المللی بنویسم، اما چون موردی را که می‌خواهم توضیح بدهم، دقیقاً بین المللی نیست (یعنی فقط درباره دو ملت که دارای دو فرهنگ جداگانه هستند، نیست) همان «بین الفرهنگی» را باحال‌تر یافتم! «بینافرهنگی» که فارسی‌تر است هم خوبه، اما دیگر خودش یک «پدیده» نیست! (اصل «تعلیق» در داستان: مخاطب را باید مدام با چرت و پرت گفتن، به خواندن ادامه مطلب ترغیب کرد! البته طبق شواهد موجود، Inter-cultural Marriage همین‌طوری مورد علاقه دوستان زیادی هست!)

 

بهتر است اول «مورد» را توضیح بدهم، بعد روی این مثال، کمی با هم بحث می‌کنیم.

یک همسایه روبرویی داریم که یک دختر دارد (قابل توجه آقای یحیایی!) ، بعد از یک ازدواج ناموفق، با یک ایرانی که سال‌ها ساکن دانمارک است، ازدواج کرد و بله موضوع بحث ما: «مهاجرت».

چند وقت پیش آمده بود ایران، چون با خواهرم دوستی قدیمی داشتند (ایضاً، قابل توجه آقای یحیایی!) ، یک سری هم خانه ما آمد. خلاصه اینکه، درددلش باز شد و با بغضی در گلو و اشکی حلقه زده در چشم (خیلی دراماتیک شد!) ، کمی از ماجرای آن‌ور آب گفت:

البته ابتدا صحبت را با این شروع کرد که درختان خانه‌شان سنجاب دارد و مردم دانمارک چقدر شاه و ملکه‌شان را دوست دارند و کشورهای اسکاندیناوی و… . اما زود بحث به اینجا رسید که «فرهنگ» دانمارکی‌ها و کشورهای آنجا و شوهرش و دیگران غیرقابل تحمل است؛ گفت شوهرش چندین سال پیش به دانمارک رفته و فرهنگش با دانمارکی‌ها قاطی شده، چیزی که من فهمیدم، یعنی، اغلب دانمارکی است و گاهی ایرانی.

حتماً می‌دانید که فضای سرد اروپای شمالی، خلق و خوی مردم آن دیار را چطور با خودش هماهنگ می‌کند، اما دست بر قضا، مورد بررسی ما یک فرد خون‌گرم و فعال است و در فضای گرم خانواده و جامعه گرم ایرانی، بزرگ شده بود، پس آشکار است که با آن «فرهنگ» به چالش برمی‌خورد. اما شوهرش با اینکه اروپایی شده بود و از همسرش انتظار رفتاری مشابه ایشان را داشت (مثلاً روابط آزاد زن و شوهر با دیگران) ، اما در عین حال تنها زنی که به عنوان یک «همسر» دیده بود و می‌شناخت، یک ایرانی بود که او را بزرگ‌کرده بود: مادرش.

بالأخره بعد از مدتی دعوا و قهر، متأسفانه تصمیم طلاق را شنیدیم.

 

شکی نیست که جامعه ایران مانند پاکستان و هند و چین و… کاملاً یک جامعه مهاجرفرست بوده و هست؛ بسیاری از خانواده‌های ایرانی، خویشاوندی یا دوست و آشنایی در خارج از کشور دارند و کم و بیش یک درک ابتدایی از «مهاجرت» دارند؛ اما این تصویر تا چه حد واقعی و به دور از تخیلات ایده‌آلی است؟ سؤال دیگر به این برمی‌گردد که قدرت تطابق ایرانی با فرهنگ میزبان چقدر است؟

اگر نگاهی به بسیاری از مهاجرین غیرایرانی بیندازیم، می‌بینیم که تا حدود زیادی با فرهنگ غرب کنار می‌آیند و یا با تغییر خانه House به صورت موازی، منزل Home خود را در مبدأ نگه می‌دارند؛ که البته در خیلی موارد نیز با منزل مبدأ به تعارض می‌خورد. اما ایرانی‌جماعت معمولاً تا نسل‌ها دچار بیماری «غربت» می‌شود و نه مانند آنها روحیه همبستگی با هم‌وطنان را دارد و نه توان بازگشت؛ پس نتیجه افسردگی غالباً پنهان‌اش، می‌شود حسرت و غر زدن. ممکن است ریشه این فرهنگ در ایرانیان به تاریخ ما برمی‌گردد که همواره فرهنگ جدید را در خود هضم کرده‌ایم از اسکندر و مغول گرفته تا اسلام؛ اما این «خربزه مدرن» دیگر با «عسل ایرانی ـ اسلامی» هضم نمی‌شود!

شاید دید ایده‌آلی که وسایل ارتباطی غربی از «آرمان‌شهر مدرن» ارائه می‌دهند، یک عامل مهم در «مهاجرت مجازی (ذهنی)» عده‌ای از شرق به غرب* شده است. جالب اینجاست که اگر به معنای لغوی «اتوپیا» دقت کنیم، دقیقاً به معنای «ناکجا آباد» است!

 

درس ادبیات: «لف و نشر مشوش» یعنی الف۱، ب۱ / ب۲، الف۲ (همان که می‌گوییم: اول دومی را می‌گم! حلّه؟)

 

* منظور «غرب فرهنگی» است، مثلاً ژاپن از بسیاری از کشورهای مغرب‌زمین، غربی‌تر است.

 

پی‌نوشت:‌ این ارسال و ارسال قبلی را تقریباً هم‌زمان شروع به نوشتن کردم (چند بند درمیان) اما قبلی را چون داغ کردم، زود تموم شد. (آهنگ تبلیغات! ارسال قبلی را هم بخوانید!)

رویداد غول‌آسای «ارتباطات بین فرهنگی»

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین وقایعی «بین فرهنگی» که هرسال یک‌بار در جهان اتفاق می‌افتد ـ مثل 79 سال گذشته، به سرانجام رسید. نه، فکر نکنید سمیناری، کنفرانسی، چیزی بوده که شما ازش بی‌خبرید، نه خیر. بابا همین «مراسم اسکار»، همین شهرک کوچولو که همین گوشه‌ها بازی میکنه (با فرهنگ‌های مردم جهان)، همین کمپانی‌های دوست‌داشتنی ریزه‌میزه که هرروز که هرجای تهران که پا بگذاریم، می‌توانیم خیلی ساده و عاشقانه! از کنارشون (همان فیلم‌هاشون) عبور کنیم: فاکس قرن بیستم، برادران وارنر، سونی پیکچرز و دوستان… (مثل یوگی و دوستان!)

هالیوود یعنی «زبان بین‌المللی تصویر و صدا» ، «زبان بین‌المللی انگلیسی» و «مردم بین‌المللی آمریکا» اما با یک «مدیریت قدرتمند فرهنگی».

نمی‌دانم نگاهی به اسکار امسال (یا این چند سال) انداختید یا نه؛ دیدید چند درصد جوایز را به افراد و فیلم‌های خارجی دادند؟ چقدر به سینمای مستقل آمریکا جایزه دادند؟ نمی‌خواهم نام ببرم، اما شاید حدود نصف جوایز! این تغییر سیاست هالیوود را چگونه تفسیر می‌کنید؟ اصلاً درباره یکی از مؤثرترین ابزارهای ارتباطی و ضدفرهنگ*‌سازی دنیا و سیاست‌گذاری‌هایش یک فکر درست و حسابی (عمیق) داشتید؟ بیش از 80 درصد فیلم‌ها، سریال‌ها، شوهای تلویزیونی که مردم در سینما، تلویزیون، DVD، ماهواره، اینترنت و … می‌بینند، کار آنهاست؛ آهنگ‌ها و نماهنگ‌ها همین‌طور؛ بازی‌های الکترونیکی را چه می‌گویید؟ سناریوی این بازی‌ها از کجا در می‌آید؟ اسباب بازی‌های کودکان از چه الگویی پیروی می‌کنند؟

آمریکا چه کرده با ما؟ رمان‌ها، فضای اینترنت، جهانی‌سازی، آمریکایی‌سازی، علم، تکنولوژی، تمدن، CNN، نیویورک تایمز، **Statue of Liberty در ساحل نیویورک، لوس‌آنجلس (شهر فرشته‌ها!)، سوگند رئیس‌جمهور جدید مقابل Obelisk کنار کاخ سیاه، هالیوود.

از این عبارات چه تصویری در ذهن شما ایجاد شد؟ یک بار دیگر بخوانید…

کودتا در شیلی، فجایع اندونزی، کشتار هیروشیما و ناکازاکی، ویتنام، کامبوج، نسل‌کشی سرخ‌پوست‌ها، آوارگی فلسطینیان،  (مرحوم)یوگوسلاوی، بومیان استرالیا و نیوزیلند، آمریکای جنوبی، برده‌های آفریقایی، 150 میلیون کشته در سه جنگ جهانی، افغانستان، عراق، تروریسم سازمان یافته، گوانتانامو، ابوغریب، هالیوود.

لطفاً فقط یک بار دیگر بخوانید… کلیدواژهای جالبی‌اند نه؟ اما فقط برای شنیدن، مثل یک برف زیبا و دلنشین (شاید در شب یلدا یا شب کریسمس) از پشت پنجره، کنار شومینه، یک فنجان نسکافه در دست، خیلی می‌چسبه!

فقط یک بار دیگر

نژاد آنگولاساکسون چه بلایی سر جهان آورده؟ «مدرنیسم» و «توسعه همه‌جانبه»! چه لغات دهان‌پرکنی! «طاغوت» یعنی چه؟ «شیطان» همان میکرب‌های زیر ناخن است؟ «ابلیس» همان «لوسیفر» هالیووده دیگر؟ «الیاس» خودمون چی‌شه؟

به ما گفتن «هالیوود» موسی (علیه السلام) سحر ساحران را بلعیده بود؛ «خاتم» سلیمان (علیه السلام) دست شیطان چه می‌کند؟

 

«نفس خودبنیاد» یا «عقل رحمانی»؟

Humanism: «انسان محوری» یا «انسان خدایی»؟ «انسان محوری» یا «حیوان خدایی»؟ «انسان محوری» یا «حیوان ربوبی»؟

 

یک مقدار داغ شدم و از بحث خارج، خودتان تو ذهنتان ادامه دهید…

فقط یک نکته تأسف‌آور: همه چیز مسخره نیست.

 

* طبق یک تعریف ساده و زیبای ایرانی از فرهنگ: فرهنگ=فر+هنگ یا آهنگ فر (قصد شکوه و بزرگی)، پس هر چه مخالف «فر» است، ضدفرهنگ است.

** Liberty را «آزادی» معنی کردن غلط است، شاید بتوان از آن به «اباحه‌گری» (همه چیز مباح بودن) تعبیر کرد.

  

پی‌نوشت: می‌خواهم موضوع مقاله درسی‌ام را درباره راه موفقیت واقعی سینمای بین فرهنگی (البته درباره ایران) بنویسم، اسم‌اش را هم می‌خواهم بگذارم «سینمای فطری». دوستان، هر نظری بدهند، ممنون می‌شوم. نسخه ابتدایی را می‌توانید از اینجا دریافت کنید.

۱۱ اسفند ۱۳۸۶

نخستین تجربیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بستگی دارد که «بین فرهنگی» را چی تعریف کنیم. اگر خیلی دقیق و ریزبینانه بررسی کنیم، مثلاً در همین تهران، خرده فرهنگی‌های متفاوت از کل ایران، کنار هم زندگی می‌کنند و هنوز بعد از سال‌ها که از پایتخت شدنش می‌گذره و روند مهاجرتش کند شده، اما بسیاری، همچنان فرهنگ و سبک زندگی خاص خودشان را کم و بیش نگه داشتند و آگاهانه یا ناآگاهانه آن را حفظ می‌کنند.

این از مقدمه برای اینکه بار علمی مطلب خیلی پایین نیاد! حالا برای اولین ارسال (پست) وب‌نوشت ام، به فرموده استاد، خاطراتی از اولین تجربه‌های ارتباطات بین فرهنگی خودم می‌نویسم:

اگر موردی قبلش باشه، چیزی یادم نمیاد؛ فکر کنم اولین تجربه‌ام به زمانی برمی‌گردد که با چند پسر یهودی مرتبط بودم!

فکر نمی‌کردید نه؟ پس ادامه ماجرا را گوش کنید.

کوچه ما، چند خانه با ساکنان یهودی داشت و گرچه من آنها را چندان متفاوت با خودمان نمی‌دیدم، اما بالأخره همین که آنها یک پسوند اضافی «یهودی» داشتند، علاقه کمی در من برای آشنا شدن با این تفاوت ایجاد می‌کرد. ماجرا از آنجا آغاز شد که در دبستان با یکی از پسران یهودی هم مدرسه‌ای و هم سرویسی بودیم. بعضاً با او و برادر بزرگترش که سر کوچه منتظر سرویس می‌ایستادیم، رفتار و صحبت‌های آنها برایم جالب توجه بود. مثلاً از چیزایی که یادم می‌آید، صحبت‌های برادرش بود درباره اینکه نیروی مخصوصی دارد که می‌تواند با تمرکز و تمرین، روی افراد تأثیر بگذارد و مثلاً افراد و اشیا را به سمت خود بکشد و …

یک خصوصیت دیگر که شاید در هردو مشترک بود، علاقه به سرکار گذاشتن و اذیت کردن بود که با اشاره به مواردش وقت شما و خودم را نمی‌گیرم.

خلاصه با همه مرموزی که از نظر من داشتند، ما رابطه‌مان از یک سلام علیک ساده بیشتر شد و حتی روزی من او را به خانه‌مان نیز دعوت کردم؛ اما شاید نقطه شکست روابط از زمانی آغاز شد که یک اتفاق ویژه در کوچه ما افتاد. یک بعدازظهر که من تنها منتظر سرویس ایستاده بودم، آن دو با سگ غول‌پیکرشان که شاید نصف قد خودشان را داشت، پیدایشان شد. حتماً می‌توانید بقیه داستان را حدس بزنید، بله، من نمی‌دانستم که نباید توی چشمان اون سگ وحشی زل یزنم، نمی‌دانم اون اول به من خیره شد یا من، چشمتان روز بد نبیند، اون زل بزن، من زل بزن، بالأخره زنجیر را پاره کرد و حمله!

احتمالاً سریع‌ترین دوندگی تمام عمرم را تجربه کردم ولی در پایان او بود که پس از دویدن در کوچه و چند بار دور یک ماشین، نهایتاً یک تکی فلز پشت شلوار جینم را کند و بی‌خیال شد (جداً خدا رحم کرد! وگرنه…).

برای اینکه نگویید این داستان سگ چه ربطی به «ارتباطات بین فرهنگی» داشت، شما را رجوع می‌دهم به مقدمه ششم کتاب «ارتباط‌شناسی» که جناب محسنیان راد در آنجا داستان ارتباط یکی از دانشجویان سابق‌شان با سگی در مادرید را نقل می‌کنند و در نهایت با این جمله نوشته را به پایان می‌برند که «حال اگر حیات اجتماعی حیوانات را در تجربه و حیات اجتماعی انسان را معطوف به فرهنگ بدانیم، بهتر می‌توان درباره ارتباط آن دو موجود در مادرید فکر کرد»؛ البته اگر به صورت کامل متوجه نشدید، می‌توانید منتظر «ارتباط‌شناسی ۲» باشید که استاد قول داده‌اند با شرح تعریف «معنی» ، به درک این مسأله کمک کنند. (بار علمی!)

پس چند نکته در «ارتباطات بین فرهنگی» با این سگ مد نظر است؛ مثلاً یکی اینکه در نگاه کردن به چشم، با سگ‌ها نباید کل انداخت! یا بعداً یاد گرفتم که وقتی فرار کنی، دنبالت می‌کنند ولی اگر بایستی یا بدویی طرفشان، معمولاً شکست می‌خورند.

برگردیم به همان یهودی‌ها؛ بعد دیگر زیاد ندیدمشان و گویا از آینجا رفتند، شاید اسرائیل؛ چون این نکته هم در ذهنم مانده که روزی در مینی‌بوس مدرسه به من گفت ما می‌خواستیم برویم اسرائیل، اما نشد.

بعد با یک  یهودی دیگر در مدرسه هم آشنا شدم به نام دانیال که فوتبالش خوب بود و با هم پیاده از مدرسه برمی‌گشتیم. سال‌ها بعد که در دانشگاه مطالعات یهودشناسی را شروع کردم، بحثی هم با یکی از یهودیان در نمایشگاه کتاب داشتم.

حالا هرچی گفتم، نگویید عقده‌های فروخورده فرویدی و غیر فرویدی‌ات فوران کرد! (من به «واج‌آرایی» یک علاقه به خصوصی دارم!)

خودم فکر نمی‌کردم که یک ماجرای ساده را می‌توان چقدر کش داد! شما چطور؟

 

تازه می‌خواستم از دنیای چت (آن زمان که ما هم روی موج چت ایران سوار بودیم) و ارتباط بین فرهنگی با «دختر پرستار استرالیایی (با اصلیت فیلیپینی) که می‌خواست مسلمان شود و ازدواج کند» ، «دختر شیعه تایلندی که قم را از مشهد بیشتر دوست داشت و خواهر طلبه‌اش» ، «دختر آمریکایی، بعد از یازده سپتامبر» ، «فیزیکدان پاکستانی» ، «مسلمان اندونزیایی که نمی‌دانست در اسلام چند مذهب داریم» ، «آمریکایی طرفدار رسانه‌های خودشان» ، «دختر بلژیکی» ، «دختر کره‌ای» و… بگویم که متأسفانه از اتاق فرمان اشاره می‌کنند که مطلب خیلی طولانی شد!

راستی در تنها سفر خارجی‌ام به عربستان (عمره) هم با یک پسر مسواک فروش و دوستانش چندین بار درباره مذهب شیعه بحث کردیم و تو مدینه سوار ماشینش شدیم و… (مثل اینکه ول کن نیستم!)