اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع انشا: مهاجرت
بر همگان واضح و مبرهن است که مهاجرت کار بدی است...
خواهرم سؤال کرد «اول صبح پاشدی وبلاگ مینویسی؟» وقتی توضیح دادم که نحوه وبلاگنویسی چطوریه و اینکه این هفته، موضوع «مهاجرت» در دستورکار است، خندید و با لحن دبستانی گفت «موضوع انشا: مهاجرت، بر همگان…»! در ضمن، او هم میخواهد دکترای مکانیکاش (یا یک رشته دیگر) را برود خارج و دائم در حال امتحان GRE و TOEFL و کلاس فرانسه و … است.
بگذریم…
این کلمه «بین الفرهنگی» همینطوری به ذهنم رسید، بعد دقت که کردم، دیدم خودش یک «پدیده» بین فرهنگیه: فرهنگ فارسها و عربها! بعد گفتم بین المللی بنویسم، اما چون موردی را که میخواهم توضیح بدهم، دقیقاً بین المللی نیست (یعنی فقط درباره دو ملت که دارای دو فرهنگ جداگانه هستند، نیست) همان «بین الفرهنگی» را باحالتر یافتم! «بینافرهنگی» که فارسیتر است هم خوبه، اما دیگر خودش یک «پدیده» نیست! (اصل «تعلیق» در داستان: مخاطب را باید مدام با چرت و پرت گفتن، به خواندن ادامه مطلب ترغیب کرد! البته طبق شواهد موجود، Inter-cultural Marriage همینطوری مورد علاقه دوستان زیادی هست!)
بهتر است اول «مورد» را توضیح بدهم، بعد روی این مثال، کمی با هم بحث میکنیم.
یک همسایه روبرویی داریم که یک دختر دارد (قابل توجه آقای یحیایی!) ، بعد از یک ازدواج ناموفق، با یک ایرانی که سالها ساکن دانمارک است، ازدواج کرد و بله موضوع بحث ما: «مهاجرت».
چند وقت پیش آمده بود ایران، چون با خواهرم دوستی قدیمی داشتند (ایضاً، قابل توجه آقای یحیایی!) ، یک سری هم خانه ما آمد. خلاصه اینکه، درددلش باز شد و با بغضی در گلو و اشکی حلقه زده در چشم (خیلی دراماتیک شد!) ، کمی از ماجرای آنور آب گفت:
البته ابتدا صحبت را با این شروع کرد که درختان خانهشان سنجاب دارد و مردم دانمارک چقدر شاه و ملکهشان را دوست دارند و کشورهای اسکاندیناوی و… . اما زود بحث به اینجا رسید که «فرهنگ» دانمارکیها و کشورهای آنجا و شوهرش و دیگران غیرقابل تحمل است؛ گفت شوهرش چندین سال پیش به دانمارک رفته و فرهنگش با دانمارکیها قاطی شده، چیزی که من فهمیدم، یعنی، اغلب دانمارکی است و گاهی ایرانی.
حتماً میدانید که فضای سرد اروپای شمالی، خلق و خوی مردم آن دیار را چطور با خودش هماهنگ میکند، اما دست بر قضا، مورد بررسی ما یک فرد خونگرم و فعال است و در فضای گرم خانواده و جامعه گرم ایرانی، بزرگ شده بود، پس آشکار است که با آن «فرهنگ» به چالش برمیخورد. اما شوهرش با اینکه اروپایی شده بود و از همسرش انتظار رفتاری مشابه ایشان را داشت (مثلاً روابط آزاد زن و شوهر با دیگران) ، اما در عین حال تنها زنی که به عنوان یک «همسر» دیده بود و میشناخت، یک ایرانی بود که او را بزرگکرده بود: مادرش.
بالأخره بعد از مدتی دعوا و قهر، متأسفانه تصمیم طلاق را شنیدیم.
شکی نیست که جامعه ایران مانند پاکستان و هند و چین و… کاملاً یک جامعه مهاجرفرست بوده و هست؛ بسیاری از خانوادههای ایرانی، خویشاوندی یا دوست و آشنایی در خارج از کشور دارند و کم و بیش یک درک ابتدایی از «مهاجرت» دارند؛ اما این تصویر تا چه حد واقعی و به دور از تخیلات ایدهآلی است؟ سؤال دیگر به این برمیگردد که قدرت تطابق ایرانی با فرهنگ میزبان چقدر است؟
اگر نگاهی به بسیاری از مهاجرین غیرایرانی بیندازیم، میبینیم که تا حدود زیادی با فرهنگ غرب کنار میآیند و یا با تغییر خانه House به صورت موازی، منزل Home خود را در مبدأ نگه میدارند؛ که البته در خیلی موارد نیز با منزل مبدأ به تعارض میخورد. اما ایرانیجماعت معمولاً تا نسلها دچار بیماری «غربت» میشود و نه مانند آنها روحیه همبستگی با هموطنان را دارد و نه توان بازگشت؛ پس نتیجه افسردگی غالباً پنهاناش، میشود حسرت و غر زدن. ممکن است ریشه این فرهنگ در ایرانیان به تاریخ ما برمیگردد که همواره فرهنگ جدید را در خود هضم کردهایم از اسکندر و مغول گرفته تا اسلام؛ اما این «خربزه مدرن» دیگر با «عسل ایرانی ـ اسلامی» هضم نمیشود!
شاید دید ایدهآلی که وسایل ارتباطی غربی از «آرمانشهر مدرن» ارائه میدهند، یک عامل مهم در «مهاجرت مجازی (ذهنی)» عدهای از شرق به غرب* شده است. جالب اینجاست که اگر به معنای لغوی «اتوپیا» دقت کنیم، دقیقاً به معنای «ناکجا آباد» است!
درس ادبیات: «لف و نشر مشوش» یعنی الف۱، ب۱ / ب۲، الف۲ (همان که میگوییم: اول دومی را میگم! حلّه؟)
* منظور «غرب فرهنگی» است، مثلاً ژاپن از بسیاری از کشورهای مغربزمین، غربیتر است.
پینوشت: این ارسال و ارسال قبلی را تقریباً همزمان شروع به نوشتن کردم (چند بند درمیان) اما قبلی را چون داغ کردم، زود تموم شد. (آهنگ تبلیغات! ارسال قبلی را هم بخوانید!)
نظرات (۱)
ارسال شده توسط سبحان | ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ ۸:۱۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ ۰۸:۱۵